همه ی سعی ام رو می کنم که برام مهم نباشه؛ بزنم به بی خیالی، به ندونستن. بشینم نگاه کنم بینم آخرش چی میشه. که این بار چه شکلی به خودش میگیره، کجا نمایش تموم میشه. فرقش با دفعه ی پیش چیه؟ نمی تونم. ته اش میشه شب بیداری همیشگی. اینه که می برم. فراموش می کنم. اونقدر که سر کلاس یا وقت نوشتن ساده ترین کلمه ها ازم فرار می کنن. خاطره ها و آدمها کمرنگ میشن، انگار داری به عکسی نگاه می کنی که درست ظاهر نشده، مثه یه شبح. زرد و سفید. گاهی چهره ها یادمه، اسمها نه. گاهی هم بر عکس! شماره ها یادمه، صاحبشون نه. صفحه ی کتاب یادمه مطالبش نه. صدا ها، ملودی ها، ترانه ها یادمه،.... کدومش مهمتره؟ انگار هیچکدوم!
+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 4:40  توسط الهام
|
