من قهرمانی ندارم. این روزا کسی نیس که آدم رو اونقدر تهییج کنه که قوه ی تعقلت رو به بازی بگیره. دیگه بزرگ شدم انگار. بچه که بودم با زورو و مارکوپولو عشق می کردم؛
زورو سرتا پا سیاه پوش بود و رازآلود، شاید چون زشتی ها و نقص هاش، اگه داشت، پشت اون لباس و نقاب سیاه مخفی میشد، مایه ی دلخوشی بود. یادمه اونقدر کاستش رو گوش دادم که پشت و رو شد به قولی.
مارکوپولو چشماش برق می زد از عطش دیدن و دونستن و مبارزه اش واسه ادامه سفرهاش به هر زحمتی که شده خیلی تاثیر گذار بود واون موهای مشکی خوشگلش که تو باد می رقصید، اجازه نمی داد که حتی یه قسمتش رو هم از دست بدم.
یه زمانی هرچی پول داشتم دادم و یه" اطلس کامل جهان" خریدم که اونم به سرنوشت کاست زورو دچار شد. ولی چه حالی که نمیداد پهن کردنش کف اتاق و با خیال همه جای دنیا رو چرخیدن. صدای ناصر ممدوح رو که راوی مارکوپولو بود دوس نداشتم جای دیگه بشنوم، هیچ جا.
الان اما، خبری نیس ازین قصه ها و دلبری های قهرمانها.