تبليغاتX
زندگی جای دیگریست

زندگی جای دیگریست

 

پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت

 تیره ی پشت راست کرد

گردن به غرور برافراشت  و فریاد برداشت

اینک من! آدمی! پادشاه زمین!

 

 

و جانداران همه از غریو او بهراسیدند

و غروری که خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد

و آدمی جانوران را همه در راه نهاد و از ایشان برگذشت

و بر ایشان سر شد از آن پس که دستان خود را از اسارت خاک باز رهانید

 

پس پشته ها و خاک به اطاعت آدمی گردن نهادند

و کوه به اطاعت آدمی گردن نهاد

و دریاها و رود به اطاعت آدمی گردن نهادند

و تاریکی و نور به اطاعت آدمی گردن نهادند همچنان که بیشه ها و باد

 

و آتش آدمی را بنده شد

و از جانداران هرچه بود آدمی را بنده شدند

 در آب و به خاک و بر آسمان هرچه بودند و

به هرکجای

 

و ملک جهان او را شد

و پادشاهی آب و خاک او را مسلم شد

و جهان به زیر نگین او شد

   به تمامی

و زمان در پنجه ی قدرت او قرار گرفت

و زرّ آفتاب را سکه به نام خویش کرد از آن پس که دستان خود را

 از بندگی خاک باز رهانید

 

 

پس صورت خاک را بگردانید و رود را و دریا را به مُهر خویش داغ بر نهاد

 به غلامی

و به هر جای با نهاد خاک پنجه در پنجه کرد

 به ظفر

و زمین را یکسره باز آفرید

به دستان

 و خدای را هم  

به دستان

 

به خاک و به چوب و به خرسنگ

و به حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد

چرا که با زیبایی دستکار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود

و او را نماز برد چرا که معجزه ی دستان او بود از آن پس که از اسارت خاکشان وارهانید

 

پس خدای را که آفریده ی دستان معجزگر او بود با اندیشه ی خویش وانهاد

 

 و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند

 به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت

 

کفران نعمت شد

 

و دستان توهین شده آدمی را لعنت کردند

چرا که مُقام ایشان بر سینه نبود به بندگی

 

   و تباهی آغاز یافت.

 

 

 

احمد شاملو. باغ آینه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:2  توسط الهام  | 

 

 ازآن به بعد، اجازه می دهد با این شباهت ها، با این تماسهای نهانی میان اکنون و گذشته، اغوا شود
و این پژواکها را می جوید، این تلاقی ها را، این تلاقی هایی را که می گذارند فاصله ی میان آنچه بود
وآنچه هست را درک کند، بعد گذرای زندگی اش ( که چه تازه است، چه شگفت آور است)؛ مایل است
نوجوانی، دوران بلوغ، بزرگسالی را این گونه پشت سر بگذارد، و این برایش به معنای استحاله به شخصی است که زمان را می شناسد، کسی که بخشی از زندگی را پشت سر گذاشته و می تواند رویش را
بگرداند تا به آن بنگرد.

 

میلان کوندرا. جهالت. آرش حجازی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 23:8  توسط الهام  |