رهایی
"در پذیرش درد آرامشی هست که در التیام نیست."
گفتی
و
بی دغدغه ی التیام
درد را پذیرفتم.
گفتند: "بیهوده است."
و من
صبر را
پا در نشیب بی شکیب بردباری کشیدم
به امید انتظاری
که تو بودی
"خواهی آمد."
گفتم.
[خورشید
نیمی بالا آمده از پس کوهی در افق
در مه اندود صبح
چهره ای مات داشت
و ترس در جان من ته نشین می شد]
در سرمای کسوف تردید
پیشاپیش خیل آزمندان دیدارت
انکار عشق را به کمر بسته بودی تنگ
-- تنگ--
که می آمدی
چرا که گلدان خانه ات -- بی نمی ازعشق--
هنوز گل می داد
-- خودت بودی.
به پیشباز تو همه زخم بودم
همه درد
که از من گذشتی
و من در خیل نیاز هضم می شدم
-- بی دغدغه ی التیامی.
ازمجموعه ی خسوف ابدی سروده ی مهدی منصوری
