بعد از برخاستن از اغمایی نه ماهه گفت:
"می نویسد، مارگریت دوراس، یا همان م.د، می نویسد.
قلم و مدادش را هنوز دارد و کماکان می نویسد.مهم هم همین است. "
سرگذشتی ندارم من،حیات هم ندارم.
سر گذشتم هر روز و هر ثانیه از روز زیر بار زندگی ویران می شود،
هیچ مفری ندارم تا به روشنی دریابم آنچه زندگی آدم نامیده می شود
به چه معنا ست.
(حیات مجسم)
خالی ام گاهی، در لحظاتی بس دراز ومجهول الهویه ام.
هراس برمی انگیزد و بعد، به یمن واقعه ای سعد، می گذرد. ابتدا و بعد ثابت می ماند
سعادت تا حدی مثل موت است. تا حدی هم غایب است،در همین جایی که دارم حرف می زنم. م.د
(همین و تمام)

مثل بارون تابستون میمونه
گرم و چسبناک،
روی پوستت می شینه ، حرکتت رو کند می کنه؛
مثل یه سایه خنک توی یه بعدازظهرساکت تابستون که هرم گرما
ازاطراف بش هجوم میاره.
گوشهات تیز می شه به صدای بی وقفه جیرجیرکها ،
به صدای آفتاب.
با وجود گفتگوهای بسیار، سکوت بیشترین چیزیه که از
رمانهای دوراس یادم میمونه؛
سکوت و رخوت .
ادامه مطلب
