رسوخ آرام وقتی به افراط باشد، منجر به از دست دادن اقتدار میشود،
و به آسانی قابل جبران نیست.
یی چینگ
رسوخ آرام وقتی به افراط باشد، منجر به از دست دادن اقتدار میشود،
و به آسانی قابل جبران نیست.
یی چینگ
و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود*....و گفتند بیایید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم مبادا که پراکنده شویم* و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند ملاحظه نماید*و خداوند گفت همانا قوم یکیست و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده اند و الآن هیچ کاریکه قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد شد* اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند* پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند* از آن سبب آنجا را بابل نامیدند زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت.....
عهد عتیق. سفر پیدایش. باب یازدهم
Sometimes an impression can cut so deep
That people can die of mere imagination
The Canterbury Tales. Geoffrey Chaucer
و بدین گونه مابعدالطبیه چون کفی برروی آب شناور شد، منتها بدین صورت که چون کفی که قبلاً بر آمده بود زایل می گشت، همان دم کف دیگری روی آب رخ می نمود و گروهی با اشتیاق درصدد گرفتن آن برمی آمدند و بقیه نیز به جای آنکه در جستجوی علت این پدیدار، به اعماق نظر افکنند، چنین می پنداشتند که با استهزای تلاش عبث آن دیگران، خردمندی خود را جلوه گر ساخته اند.
درعین ملامت از مذهب جزم که به ما هیچ نمی آموزد و هم از شکاکیت که هیچ نویدی نمی دهد، حتی آرامش خاطری را که در جهل و بی خبری هست؛ در حالی که اهمیت معرفتی که ما نیازمند آنیم شوق طلب را در ما بر می انگیزد و تجربۀ ممتد اعتماد ما را به همۀ دانشی که به زعم خود داشتیم و چنان می نمود که از عقل محض حاصل آمده است متزلزل ساخته است چه می توانیم کرد جز اینکه این پرسش نقادانه را که با آن میتوانیم به راه و رسم آیندۀ خود انتظام بخشیم مطرح سازیم که آیا مابعدالطبیه اصولاً ممکن است؟
ایمانوئل کانت. تمهیدات بر هر مابعدالطبیعه آینده که به عنوان یک علم عرضه شود
از وبلاگ گمشدگی
We are the champions
I've paid my dues
Time after time
I've done my sentence
But committed no crime
And bad mistakes
I've made a few
and I've had my share of sand
Kicked in my face
But I've come through
And I need to go on and on and on and on
We are the champions - my friends
And we'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions of the world
I've taken my bows
And my curtain calls
You've brought me fame and fortune
And everything that goes with it
I thank you all
But it's been no bed of roses no pleasure cruise
and I consider it a challenge before all human race
That I ain't gonna lose
And I need to go on and on and on and on
We are the champions - my friends
And we'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions of the world
We are the champions - my friends
And We'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions
Queen
به آنها حق انتخاب دادند میان اینکه شاه باشند یا سفیران شاه. همه، مثل بچه ها، می خواستند سفیر باشند. برای همین این همه سفیر- به میل شاهان - در سراسر دنیا پرسه می زنند و ابلهانه ترین پیام ها را بر سر یکدیگر فریاد می کنند. حاضر بودند به میل خود به زندگی فلاکت بارشان پایان بخشند، اما به خاطرعهدشان برای انجام وظیفه، جرئت این کار را ندارند.
پندهای سورائو. فرانتس کافکا. گیتا گرگانی

واسه همه ی ماها، کساییکه خیال می کنیم واسه زندگی ای که داریم جنگیدیم، که حق طبیعی مون زیر پا گذاشته شده، که ادعا میکنیم مبارز هستیم و استوار، اونقدر که تا پای مرگ پای اعتقادات و خواست قلبی مون می ایستیم، یه نگاه به هاروی میلک خیلی روشن کننده می تونه باشه.
گلوریا استاینم هم!
در دایره ی سپهر نا پیدا غور،
می نوش به خوشدلی که دور است به جور،
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن،
جامی است که جمله را چشانند به دور.
خیام
نه حیات است که گرامی اش می دارم، نه ممات.
اوقاتم را مانند آن خادم که انتظار مزدش را می کشد،
به انتظار و تعلیق می گذرانم؛
نه حیات است که گرامی اش می دارم، و نه ممات.
اوقاتم را در بیداری وحکمت به تعلیق می گذرانم.
من قهرمانی ندارم. این روزا کسی نیس که آدم رو اونقدر تهییج کنه که قوه ی تعقلت رو به بازی بگیره. دیگه بزرگ شدم انگار. بچه که بودم با زورو و مارکوپولو عشق می کردم؛
زورو سرتا پا سیاه پوش بود و رازآلود، شاید چون زشتی ها و نقص هاش، اگه داشت، پشت اون لباس و نقاب سیاه مخفی میشد، مایه ی دلخوشی بود. یادمه اونقدر کاستش رو گوش دادم که پشت و رو شد به قولی.
مارکوپولو چشماش برق می زد از عطش دیدن و دونستن و مبارزه اش واسه ادامه سفرهاش به هر زحمتی که شده خیلی تاثیر گذار بود واون موهای مشکی خوشگلش که تو باد می رقصید، اجازه نمی داد که حتی یه قسمتش رو هم از دست بدم.
یه زمانی هرچی پول داشتم دادم و یه" اطلس کامل جهان" خریدم که اونم به سرنوشت کاست زورو دچار شد. ولی چه حالی که نمیداد پهن کردنش کف اتاق و با خیال همه جای دنیا رو چرخیدن. صدای ناصر ممدوح رو که راوی مارکوپولو بود دوس نداشتم جای دیگه بشنوم، هیچ جا.
الان اما، خبری نیس ازین قصه ها و دلبری های قهرمانها.