تبليغاتX
زندگی جای دیگریست

زندگی جای دیگریست

 

We are the champions

I've paid my dues
Time after time
I've done my sentence
But committed no crime
And bad mistakes
I've made a few
and I've had my share of sand
Kicked in my face
But I've come through
And I need to go on and on and on and on

We are the champions - my friends
And we'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions of the world

I've taken my bows
And my curtain calls
You've brought me fame and fortune
And everything that goes with it
I thank you all
But it's been no bed of roses no pleasure cruise
and I consider it a challenge before all human race
That I ain't gonna lose
And I need to go on and on and on and on

We are the champions - my friends
And we'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions of the world

We are the champions - my friends
And We'll keep on fightin' till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
'Cause we are the champions

 

Queen

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 14:23  توسط الهام  | 

 

به آنها حق انتخاب دادند میان اینکه شاه باشند یا سفیران شاه. همه، مثل بچه ها، می خواستند سفیر باشند. برای همین این همه سفیر- به میل شاهان - در سراسر دنیا پرسه می زنند و ابلهانه ترین پیام ها را بر سر یکدیگر فریاد می کنند. حاضر بودند به میل خود به زندگی فلاکت بارشان پایان بخشند، اما به خاطرعهدشان برای انجام وظیفه، جرئت این کار را ندارند.

 

پندهای سورائو. فرانتس کافکا. گیتا گرگانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 2:13  توسط الهام  | 

 

                                 

 

واسه همه ی ماها، کساییکه خیال می کنیم واسه زندگی ای که داریم جنگیدیم، که حق طبیعی مون زیر پا گذاشته شده، که ادعا میکنیم مبارز هستیم و استوار، اونقدر که تا پای مرگ پای اعتقادات و خواست قلبی مون می ایستیم، یه نگاه به هاروی میلک خیلی  روشن کننده می تونه باشه.

گلوریا استاینم هم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 9:2  توسط الهام  | 

 

در دایره ی سپهر نا پیدا غور،

می نوش به خوشدلی که دور است به جور،

نوبت چو به دور تو رسد آه مکن،

جامی است که جمله را چشانند به دور.

 

خیام

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 1:1  توسط الهام  | 


نه حیات است که گرامی اش می دارم، نه ممات.

اوقاتم را مانند آن خادم که انتظار مزدش را می کشد،

به انتظار و تعلیق می گذرانم؛

نه حیات است که گرامی اش می دارم، و نه ممات.

اوقاتم را در بیداری وحکمت به تعلیق می گذرانم.


بودا
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 19:25  توسط الهام  | 


من قهرمانی ندارم. این روزا کسی نیس که آدم رو اونقدر تهییج کنه که قوه ی تعقلت رو به بازی بگیره. دیگه بزرگ شدم انگار. بچه که بودم با زورو و مارکوپولو عشق می کردم؛

زورو سرتا پا سیاه  پوش بود و رازآلود، شاید چون زشتی ها و نقص هاش، اگه داشت، پشت اون لباس و نقاب سیاه مخفی میشد، مایه ی دلخوشی بود.  یادمه اونقدر کاستش رو گوش دادم که پشت و رو شد به قولی.

مارکوپولو چشماش برق می زد از عطش دیدن و دونستن و مبارزه اش واسه  ادامه سفرهاش به هر زحمتی که شده  خیلی تاثیر گذار بود واون موهای مشکی خوشگلش که تو باد می رقصید، اجازه نمی داد که حتی یه قسمتش رو هم از دست بدم.

یه زمانی هرچی پول داشتم دادم و یه" اطلس کامل جهان" خریدم که اونم به سرنوشت کاست زورو دچار شد. ولی چه حالی که نمیداد پهن کردنش کف اتاق و با خیال همه جای دنیا رو چرخیدن. صدای ناصر ممدوح رو که راوی مارکوپولو بود دوس نداشتم جای دیگه بشنوم، هیچ جا.

الان اما، خبری نیس ازین قصه ها و دلبری های قهرمانها.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 22:39  توسط الهام  | 

پنجشنبه، برای بحث آخر کلاس از بچه ها خواستم که درباره ی قهرمان شخصی شون حرف بزنن.هم چهارده ساله داریم تو این کلاس هم بیست ویک ساله. واسه اینکه موضوع روشن تر بشه یه چندتایی مثال زدم براشون که قهرمان مثلآ یعنی چه کسی!! هیچکدوم "چه" رو نمی شناختن! خیلی تعجب کردم؛ ولی در عین حال لذت عمیقی بردم از اینکه همچی آدمی واسه این کلاس، که خیلی هم دوسش دارم، هیچ معنایی نداره. انگار دلم خنک شده باشه! فکر کردم شاید این نسل از شربلغور کردن خیلی چیزای دیگه هم در امان باشن. قهرمانهای بچه ها، خواهر و برادرو دوستای نزدیکشون بودن.


+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:37  توسط الهام  | 

 

همه ی سعی ام رو می کنم که برام مهم نباشه؛ بزنم به بی خیالی، به ندونستن. بشینم نگاه کنم بینم آخرش چی میشه. که این بار چه شکلی به خودش میگیره، کجا نمایش تموم میشه. فرقش با دفعه ی پیش چیه؟ نمی تونم. ته اش میشه شب بیداری همیشگی. اینه که می برم. فراموش می کنم. اونقدر که سر کلاس یا وقت نوشتن ساده ترین کلمه ها ازم فرار می کنن. خاطره ها و آدمها کمرنگ میشن، انگار داری به عکسی نگاه می کنی که درست ظاهر نشده،  مثه یه شبح. زرد و سفید. گاهی چهره ها یادمه، اسمها نه. گاهی هم بر عکس! شماره ها یادمه، صاحبشون نه. صفحه ی کتاب یادمه مطالبش نه. صدا ها، ملودی ها، ترانه ها یادمه،.... کدومش مهمتره؟ انگار هیچکدوم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 4:40  توسط الهام  | 

 

ساعت هشت صبح بلوک رو با آدریانو چلنتانو از خواب بیدار می کنم. معدود شبهایی که من می تونم بخوابم همسایه ها نمی ذارن؛ منم دلم نمیاد اجازه بدم این صبح خوشگل خاکستری و بارونی رو از دست بدن. سرده، باد میاد، خیلی. پی بهونه می گردم که برم بیرون. خوبیه این هوا اینه که آدمای کمتری تو خیابونن، اونایی هم که هستن سراسیمه و سر به زیر، پی گوشه ی دیواری یا زیر سقفی ان تا از باد و بارون پناه بگیرن. کسیکه سرش بالا باشه خیلی واسه دیدن پیدا میکنه! تاکسی هم نیس، چه بهتر. بهونه نمی خواد میرم بیرون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8:45  توسط الهام  | 

 

پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت

 تیره ی پشت راست کرد

گردن به غرور برافراشت  و فریاد برداشت

اینک من! آدمی! پادشاه زمین!

 

 

و جانداران همه از غریو او بهراسیدند

و غروری که خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد

و آدمی جانوران را همه در راه نهاد و از ایشان برگذشت

و بر ایشان سر شد از آن پس که دستان خود را از اسارت خاک باز رهانید

 

پس پشته ها و خاک به اطاعت آدمی گردن نهادند

و کوه به اطاعت آدمی گردن نهاد

و دریاها و رود به اطاعت آدمی گردن نهادند

و تاریکی و نور به اطاعت آدمی گردن نهادند همچنان که بیشه ها و باد

 

و آتش آدمی را بنده شد

و از جانداران هرچه بود آدمی را بنده شدند

 در آب و به خاک و بر آسمان هرچه بودند و

به هرکجای

 

و ملک جهان او را شد

و پادشاهی آب و خاک او را مسلم شد

و جهان به زیر نگین او شد

   به تمامی

و زمان در پنجه ی قدرت او قرار گرفت

و زرّ آفتاب را سکه به نام خویش کرد از آن پس که دستان خود را

 از بندگی خاک باز رهانید

 

 

پس صورت خاک را بگردانید و رود را و دریا را به مُهر خویش داغ بر نهاد

 به غلامی

و به هر جای با نهاد خاک پنجه در پنجه کرد

 به ظفر

و زمین را یکسره باز آفرید

به دستان

 و خدای را هم  

به دستان

 

به خاک و به چوب و به خرسنگ

و به حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد

چرا که با زیبایی دستکار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود

و او را نماز برد چرا که معجزه ی دستان او بود از آن پس که از اسارت خاکشان وارهانید

 

پس خدای را که آفریده ی دستان معجزگر او بود با اندیشه ی خویش وانهاد

 

 و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند

 به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت

 

کفران نعمت شد

 

و دستان توهین شده آدمی را لعنت کردند

چرا که مُقام ایشان بر سینه نبود به بندگی

 

   و تباهی آغاز یافت.

 

 

 

احمد شاملو. باغ آینه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:2  توسط الهام  |