تبليغاتX
زندگی جای دیگریست

زندگی جای دیگریست

 

 

چند روز گذشته كتابي رو مي خوندم كه به معناي واقعي كلمه خوب بود. دموكراتيك شدن فرهنگ اثر

 کارل مانهایم با ترجمه ي خوب پرويز اجلالي، چاپ نشر ني. اونقدر خوب كه آدم وسوسه ميشه كه 825 پوند بده و مجوعه ي يازده جلدي كارهاي مانهايم رو بخره؛البته اين قضيه توهمي بيش نيست! متاسفانه نمي تونم ازش نقل قول كنم چون به عنوان يه كليت بايد بش نگاه بشه و اگه بخشي ازش رو جدا كنم بايد بگم چي شد كه اينطوري شد و ...! اگه كسي از دوستان اين كتاب رو خونده باشه خوشحال مي شم اگه به من هم فكري بده!

جلد خيلي خوشگلي هم داره كه دلم مي خواست عكسش رو بذارم اينجا كه اونم امكان پذير نشد. عوضش

 یه عکس خوشگل از نویسنده و بانو(احتمالآ) پیدا کردم:

 

 

 

                        

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:38  توسط الهام  | 

 

بيش :        آتش درون غار گذشته ي ماست كه باش زمان حال رو مي بينيم. خورشيدي كه

               بالاي كوهه، آينده ي بشره. آينده ي ماست كه خير مطلقه! افلاطون خودش اسير

              غار بود، مذهب همون كورسوييه كه توي غاره. تنها ذهن بشره كه خورشيد واقعيه!

              ماها وسيله ساز اون نور آينده ايم!

 

بايرون :    داري تف بارونمون مي كني، بيش. شما خيالپردازها هيچ متوجه شدين هرچي بيشتر

              آتشي مي شين و مي رين تو هپروت و اين چيزاي انتزاعي،ما ها رو بيشتر توي آب

              دهنتون غرق مي كنين؟

 

 

ادبیات مرده( شور). هاوارد برنتن. دکتر بهزاد قادری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 11:41  توسط الهام  | 

 

معشوق هزار دوست را دل ندهی  

ور می دهی آن دل به جدایی بنهی

 

سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:25  توسط الهام  | 

 

گاهی آدم به جملاتی برمی خوره که انگار دقیقاً چیزیه که می خواسته بگه ولی یا جرأتش رو نداشته یا کلمات مناسبش رو پیدا نکرده یا .... این گفته ی دیدرو برای من یکی از اونهاست، یه کم خشنه ولی بیراه نیست. دوست ندارم ترجمه اش کنم:

."Men will never be free until the last king is strangled in the entrails of the last priest"

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 4:38  توسط الهام  | 

 

گوش کنان به آبشار ها

از این سوی و آن سوی،

برگ های نورسته.

 

بوسون

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 23:39  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:29  توسط الهام  | 

 

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

واتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت.

 

حتا اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم.

 

هیچ روزی تکرار نمی شود

دو شب شبیه هم نیست

دو بوسه یکی نیستند.

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.

 

..........................

 

ای ساعت بد هنگام

چرا با ترسی بی دلیل می آمیزی؟

هستی- پس باید سپری شوی

سپری می شوی- زیبایی در همین است.

 

..........................

 

 

ویسواوا شیمبورسکا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:56  توسط الهام  | 

     

           

             

"این متون ارزشمند هرچه قدر هم که روشنایی بخش باشند، بازهم ازاولین دانه های برف کم نورترند."
همینه که گاهی از همه چیز دست می کشم، حتی از خوابیدن. تا فقط تماشا کنم.
نگاه می کنم ...، نگاه می کنم.... سیگاری روی تراس، چایی پشت پنجره.

"درون ما همیشه کسی هست که نیست؛ کسی که نظاره می کند وخاموش می ماند."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 18:38  توسط الهام  | 

 

.... بینشان سکوت برقرار می شود. آفتاب رنگ پریده هنوز اندک درخششی دارد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 23:12  توسط الهام  | 

 

زود به راه افتادم _ سگم را همراه بردم

وبه دیدار دریا رفتم_

پریان از ژرفنا

به تماشایم برآمدند

 

ناوها در فراز

دستان کنفی به سویم بر آوردند

به این گمان که من موشی

بر شنزار افتاده ام.

 

اما هیچ مردی تکانم نداد_

امواج از کفش های ساده ام گذشت

از پیشبند و از کمرم گذشت

و از سینه ام نیز گذشت_

 

و آنگاه می خواست مرا در نوشد

سراپا همچو شبنمی

بر آستین قاصدکی_

که من نیز به راه افتادم.

 

و او، او پا به پایم آمد_

پاشنه ی سیمینش را احساس می کردم

بر قوزکم، سپس کفشهایم

مملو مروارید می شد.

 

تا آن که به شهر خشک رسیدیم

جایی که در آن کسی را نمی شناخت_

پس به تعظیمی و هیبتی در نگاه

دریا عقب نشست.

       

ترجمه ی سعید سعید پور

 

 

 

                          

 

 

             

     I started Early -- Took my Dog --
     And visited the Sea --
     The Mermaids in the Basement
     Came out to look at me --

     And Frigates -- in the Upper Floor
     Extended Hempen Hands --
     Presuming Me to be a Mouse --
     Aground -- upon the Sands --

    But no Man moved Me -- till the Tide
    Went past my simple Shoe --
    And past my Apron -- and my Belt --
    And past my Bodice -- too --

    And made as He would eat me up --
    As wholly as a Dew
    Upon a Dandelion's Sleeve --
    And then -- I started -- too --

    And He -- He followed -- close behind --
    I felt his Silver Heel
    Upon my Ankle -- Then my Shoes
    Would overflow with Pearl --

    Until We met the Solid Town --
    No One He seemed to know --
    And bowing -- with a Mighty look --
    At me -- The Sea withdrew --

 

 

    Emily Dickinson

               

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 11:13  توسط الهام  |